قصیده واره ای تازه از زبان یک مومیایی

"آقای سرممیّز" مثل خیلی از دوستانش تصمیم گرفت زندگی بهتری داشته باشد، رفت تهران، دید رفقایش با هم مسابقه ی پول درآوردن از شعر گذاشته اند ناچار و ناسزاوار واردِ مسابقه شد، کم کم سر از حوزه ی هنری درآورد، شاعرِ انقلاب شد، بعد خبرگزاری فارس و تسنیم و شهرستان ادب و خلاصه تپه ها را یکی بالا و پایین کرد تا شد "سر ممیّز" .

خسته‌ام دیگر ازین در قامتِ غم زیستن


همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم...

نگرد بیهده! یک سکه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای ! هیچ غیر آه ندارم

آثار چاپ شده
انتشارات : فصل پنجم
سال انتشار : 1390
انتشارات : فصل پنجم
سال انتشار : 1393
انتشارات : فصل پنجم
سال انتشار : 1394