آقای سر ممیّز

به نام خدا

حالا حدود بیست سال است که "آقای سرممیّز" را می شناسم، اگر اشتباه نکنم اولین بار چهره ی آن مرد محجوب و دوست داشتنی را در  یک کتابخانه ی پرت افتاده در قرچک ورامین دیدم، در یک اتاق کوچک با صندلی های به هم چسبیده که زانوهایمان می خورد به پشتِ صندلیِ جلویی.از شهرری میآمد، و اگر درست یادم باشد در یک مغازه ی الکتریکی کار می کرد، لامپ می فروخت و سیم کشی میکرد، به نظرم می آمد کسی که "چراغ" می فروشد از اینکه خانه ی مردم روشن باشد لذت می برد، چهره ی مهربانی داشت و همه اورا دوست داشتند، بعدها اگر درست یادم مانده باشد چندباری در جلسات شهرری دیدمش و یکبار هم که خدابیامرز حسنِ حسینی آمده بود به فرهنگسرای زیباشهرِ ورامین رفت پشتِ تریبون و شعر خواند، هنوز ابیاتی از شعرش از همان روز در یادم مانده، اینجوری شروع می شد:

زلالِ آینه، اما شکست سهمِ من است
و این دو کاسه که از خون پُر است سهمِ من است...

کم کم دیدم این مردِ مهربان را دوست دارم، یکی دوبار تشویقم کرد و من که آن روزها در عوالمِ نوجوانی و جوانی فکر می کردم او در شعر معاصر پایگاهی دارد از اینکه مرا "شاعر" می داند خوشحال بودم.

سال ها گذشت، من ازدواج کردم ، درس را رها کردم و چسبیدم به زندگی، از همان اول تصمیم گرفتم برخلافِ همه کسانی که می شناسم در ورامین بمانم و همینجا ارزانتر و ساده تر زندگی کنم و برای درآمدِ بیشتر به هردری نزنم، می دانستم که اگر به تهران بیایم برای جبرانِ هزینه ی اجاره بها و احیانا تحصیلِ بچه ها و مخارجِ اضافی باید دست به هرکاری بزنم و من که بنا داشتم "شاعر" بشوم و شاعر"بمانم" نمی خواستم خُردک استعدادم را به لجنِ معیشت بیالایم.

زندگی در ورامین همین حالا هم راحت تر و ارزان تر از تهران است، اجاره بهای خانه کم است ، هزینه ی خدمات هم همینجور است، من با دوزار ده شاهی زندگیِ ساده و خوبی دارم ، روزی –حدود- صدکیلومتر رفت و برگشت طی می کنم تا به محل کار بروم و برگردم خانه، اما  به فضلِ خدا تا امروز برای درآمد بیشتر و زندگی مرفه تر "آدم نفروخته ام" یا به عنوانِ اضافه کاری جلوی دهنِ این و آن را نگرفته ام ، قلمشان را نشکسته ام، خدا را شکر، بگذریم...

"آقای سرممیّز" مثل خیلی از دوستانش تصمیم گرفت زندگی بهتری داشته باشد، رفت تهران، دید رفقایش با هم مسابقه ی پول درآوردن از شعر گذاشته اند ناچار و ناسزاوار واردِ مسابقه شد، کم کم سر از حوزه ی هنری درآورد، شاعرِ انقلاب شد، بعد خبرگزاری فارس و تسنیم و شهرستان ادب و خلاصه تپه ها را یکی بالا و پایین کرد تا شد "سر ممیّز" .

شکر خدا دورادور می دانم اوضاعش بد نیست، درسش را با همین اضافه کاری ها ادامه داد و دکتری ادبیات گرفت، منتها دیگر شعر نمی گوید، یک چیزهایی می نویسد که خودشان می گویند طنز است، شُل و وارفته ، بیمایه، لق.

مادرم همیشه می گفت: " مراقب باشید! آثارِ کارهایی که در زندگی می کنید کم کم در صورتتان نمایان می شود! مردم نگاهتان می کنند بیخود و بی جهت از شما بدشان می آید، اگر ازشان بپرسید چرا، می گویند نمی دانیم! گِلش نچسب است! اما واقعیت این است که این آثارِ اعمالِ شماست!"

حالا دیگر آن مردِ محجوب و دوست داشتنی آن چهره ی مهربان را ندارد، پولِ مزدوری آدم را نچسب می کند، رفیقِ بد داشتن آدم را نچسب می کند، دیگر دوستش ندارم ولی به پاسِ آن روزها که صاف و ساده و زلال بود دلم برایش می سوزد، برای خانواده اش هم نگرانم، گناه دارند، نمی دانند بخش عمده ای از نانشان، تفریحشان و رفاهشان از سفره ی این آن است، مُزدِ شکستن قلمِ ماست، حق العملِ خُرد کردنِ دهانِ ماست...

این سال ها –اگر چه یکی دوبار درباره ی من ناروا گفت- هربار دیدمش به یاد دوران نوجوانی خونم جوش آمد، سلامش کردم و در آغوشش کشیدم، دیگر نمی توانم، امضای او کتاب هایم را نابود کرد، دستم نمی رود کتاب بعدی را هم جمع و جور کنم بدهم برای مجوز، او و یکی دونفر دیگر – که درباره شان خواهم نوشت- آنجا نشسته اند و نمی گذارند "شعر" چاپ شود، پول می گیرند که نگذارند...

چندسال پیش که هنوز "سر ممیّز" نشده بود گفته بود: "حسین جنتی توهم دارد که دست هایی نمی خواهند شعرش منتشر شود" حالا دست ها "دست های اوست" ، با خودش تلفنی حرف زدم، گفت: "این راه را خودت انتخاب کرده ای، رفتار خودت باعث شده که این کار را با شعرت بکنند" نا خودآگاه یادِ دیالوگ های فیلم های ساواکی افتادم، ساواکیِ دلسوزی که با انقلابیِ جوان از درِ نصیحت وارد می شود که : حیف است جوانی به این قد و بالا با خودش و خانواده اش این کار را بکند...

سرممیُزِ امروز و مردِ مهربانِ دیروز ، در خلوت ژستِ اپوزیسیون می گیرد و از بالا و پایینِ مملکت را به بادِ نقد می گیرد و گهگاهی در مصاحبه ای نقشِ دوستِ مهربانِ "مردم" را ایفا می کند و در اتاقِ کارش در وزارتِ ارشاد با یک قیچیِ بزرگ مشغولِ حذف و کوچک سازی ست، مردِ مهربانی که در شهرری "لامپ" می فروخت تا چراغِ خانه ی مردم روشن باشد، امروز فتیله ی چراغِ شاعرانی را قیچی می کند که می خواهند چراغِ ذهنِ مردم روشن باشد. افسوس...

کاش آقای سر ممیُز "اسماعیل" درونش را قربانی می کرد، کاش "امانت دار" بود...

 

 


حسین جنتی
http://hosseinjannati.com
بازدیدها : 1428
وحید شیخ : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۶:۵۵
قطع قلم به قیمت نان میکنند ، رفیق
این خط و این نشان که زیان میکنند، رفیق
پاینده باشی که قطع قلم به قیمت نان نمیکنی، که شاعر وابسته نیستی، که زیر بار حرف زور نمیری
علی اسلانی کتولی : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۶:۵۷
خوشا مراتب درویشان
کنعان محمدی : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۰۰
درود بر حسین جنتی
درود بر سرِ سبز و زبان آتشینت
ابوالفضل یحیایی : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۰۸
جایی که زبان سرخ مصلوب شود
سرسبزی هر جوانه سرکوب شود
در قحطی شعر و شاعری بی تردید
بازار دعانویسکان خوب شود

ابوالفضل یحیایی
اسماعیل امینی : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۱۶
سلام بر حسین. متن را خواندم.و البته پاسخ نمی دهم چون از آن چه نوشته ای بدتر و گناهکارترم.
تنها چند غلط را تذکر می دهم اگر دلت خواست اصلاح کن. من متولد تهران هستم و هیچ وقت ساکن شهرری نبوده ام.خانه پدرم در نازی آباد بود و من از دوران جوانی در کار برق صنعتی پیمانکار بودم.اما مغازه لامپ فروشی و سیم کشی نداشتم. هیچ وقت کارمند حوزه یا هیچ اداره دولتی یا خصوصی نبودم و تا امروز از هیچ کجاحقوق ماهانه نگرفته ام و با حق التدریس دانشگاه زندگی می کنم.خدا نگهدارت.
محمد عسکری ساج : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۳۲
لعنت بر تو سرممیَز که جشنواره فجر ۹۶ را به لجن کشیدی... نانی که میخوری و آبی که مینوشی حرامت باد
یزدی : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۸:۰۹
با سلام و وقت بخیر خدمت شما هنرمند عزیز.
فقط خواستم حرف دل خودم و امثال خودم رو خدمتتون عرض کنم. به راستی که اگر افراد انگشت شماری چون شما که شاید تعدادشان به انگشت های دو دست هم نرسه نبودند همین یک ذره علاقه ی مانده در من به ادبیاتِ معاصر این مرز و بوم نابود می شد و به قهقرا می رفت! شماها باید باشید تا تفاوت شاعر و شاعرنماها به چشم بیاد. هر چند کم ، هر چند کوچک هنوز افرادی هستند که در مورد تک تک واژه ها فکر می کنند و بی تفاوت نیستند و در لابه لای تک تک کلمات در جست و جوی حرف حق و آگاهی هستند.!حرف حقی که همه می دونیم هست اما هیچ کس قادر به بیانش نیست و شما به بهترین شکل در قالب شعر بیانش می کنید و کوچکترین فایده ش اینه که باعث میشید فکر کنیم!
شخصا قریب به ۱۰ ساله که اشعار همه شاعرنماهای معاصرو دنبال میکنم.! با شعر تک تک اشعارشون آشنایی دارم. اوایل شاید به اقتضای سنم و یا شاید به واسطه ی اسم و رسم این افراد و یا دیدگاهی که به واسطه ی تبلیغات شون برای مخاطب به وجود آمده و همچنین به واسطه ی خامیِ خودم به سمت قلمِ تهی از مغزشون کشیده شدم و شاید مثل این افراد بودم ! اما از روزی که با اشعار شما و افرادی چون شما کشیده شدم باعث شدید که فکر کنم و این چیز کمی حداقل برای من نیست. شما به مخاطبتون بدون در نظر گرفتن خیلی چیزها آگاهی تزریق می کنید و از نظر من اشعار شما هست که به آینده ی این مرز و بوم شکل میده. خدایِ من شاهد که دنبال تملق و چاپلوسی نیستم و فقط و فقط حرف دلم رو گفتم. شما باید باشید تا روزنه ی امیدی حداقل برای کسانی که به دنبالِ چیزی بیشتر از چند واژه ی موزون هستند باشید چون هنوز هم امیدی هست که از همدیگه یاد بگیریم.
همین!
اندیشه تان همیشه سبز و قلمتان مانا باد.

محمد اسدي : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۳۸
ادب محصول درك شعر و قلم شعرا است و اخلاق حركت در حريم ادب
تكليفت به اندازه ي نعمت شاعري سنگين است
بزرگ ترين هر قوم هنرمندان و بزرگترين هنرمندان را شعرا ميدانم
رياي زاهد سالوس را با قلمت در اين دوران بي فكري رسوا كن
ابوالفضل : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۲۰
الله الله حسین خان الله الله مرحبا مرحبا این زبان نوشتن را چراغ راه کن که بس برنده و کارگشا و پاک است
____ : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۳۹
کاش شما هم قدری مهربان بودید
mohamad : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۱۹
هیچ ظلمی پایدار نخواهد بود
مهدی : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۱۲
باده با محتسب شهر ننوشی، زنهار
بخورد باده ات و سنگ، به جام اندازد...
صادق : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۵۷
اوف اسماعیل امینی.یادش بخیر در کنارش بودم چه در شهرری و چه بعدها در حلقه رندان و چه بعدترها در شهرستان ادب.اما این آخری فرق داشت.امکانات به تو می دادند و تورا ورامین و مشهد و شیراز و سرتاسر ایران می بردند که شاعر درباری پرورش بدهند.منم اهلش نبودم بعد از دو سه اردو قیدشان را زدم.حتی قید بهترین دوستان و اساتیدم.من شرفم را به پول بیت المال نمی توانستم بفروشم.چرا کمیل نه.چرا شبیر نه.چرا آنها که شاعر بودند ولی درباری نبودند نه.من که نیم من هم نبودم برای چه.
و رفتم و بعد از آن هم دیگر نه شعری گفتم و نه رنگ و بویی از شعر بردم
خودم کردم ولی ارزشش را داشت که شرافتم را نفروختم که مدح بی دلیل کنم اتابکان زمان را.
آن روزها مرا بخاطر اینکه شما را جزو دوستان وبلاگم گذاشته بودم وبلاگتان را بازخواست کردند.اما گفتم برای من هنر هرکس به ز اعتقاد اوست.
موفق باشی شاعر
محمد سعید فتوحی : ۱۷ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۱۸
سلام برادرم حسین جنتی عزیز
اگر تو نمایشگاه تو رو ندیده بودم بازهم ارادت بهت داشتم ولی از وقتی دیدمت ارادتم خیلی بالا شد. حسین عزیز اینکه گفتی حق بود و این جور و ظلم باقی نمی ماند. گندم به نرخ روز خوری هم پایان خواهد یافت مثل همیشه دوران. اما تو حسین در دل مردم قرار داری بازهم شعر بگو که شعر هات گاهی بدون اینکه بشناسنت همه جا پخش میشود. تو بهتر میدونی و من اطمینان خاطر دارم امسال بیا برای دیدنت نمایشگاه. قول و قرارمان هم از تلگرام یا فیسبوک یا اینستا یا علی
همون صادق که صادق هنوز : ۱۸ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۴:۵۳
ترانه کفاش رو از سر بی نانی پسرک کفاش گفت .باور نمی کنم این مرد امروز نان از سفره هم قشران خودش بردارد
مردی که رک و روراست بود.خیلی کم می خندید و در کارش و در تدریسش و در کلاسش خیلی جدی بود و با هیچ کس شوخی نداشت
حتی وقتی سر از کار طنز درآورد هم جدی بود.
خداکند که خصومت شخصی نباشد و خدا کند که دروغ باشد حرفهای شما درمورد استاد دیروز اسماعیل امینی.
خداکند که نخواسته باشد او هم سهمی ببرد از سفره انقلاب .از سفره ای که امروز پهن است و ناشاعرانی دارند به هر راهی از آن نان در می آورند
کتاب سال می شود کتابشان که دو سه بیت فقط بیت خوب دارد و جایزه ی ریش دار بودن شاعرش را می گیرد نه ریشه دار بودنش را.
سی سکه ی یک میلیون تومانی آن زمان را می گیرد و از در و دهات های شیراز می رسد به خانه دار شدن در تهرانپارس .
و دیگر برادر شیرازی که فقط یه رباعی به درد بخور دارد و حالا شده ترانه سرای آهنگهای مناسبتی دربار.
ای کاش بلد بودم خودم را بچسبانم به اینها.
تا امروز بزرگ باشم و کتابی داشته باشم با ده بیست بار چاپ مجدد.
تمامی این درباریها یک صدم شعر شما برای امام حسین ع ندارند که شما دارید.
خدا کند که خدا عزت به آدمی بدهد.
خدا کند که راست نباشد حرفهای شما در باره اسماعیل که همیشه عزیز ما بود.ما بچه های شهرری
که اگر نانی بر سر سفره مان بود نان زحمت بود و کارگری
نه نان آدم فروشی و سانسور کردن ها...
فرقی نیست بین بچه شهرری یا ورامین یا نازی آباد بودن
مباد که خرابمان کند سفره های رنگین انقلاب
رضا آزادیان : ۱۸ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۵:۳۷
بوف کوریم ک از پنجره پر میگیریم
ما درختیم ک از اره ثمر میگیریم
ما بلوطیم ک بازیچه ی طوفان نشدیم
گرگ بودیم ک هم سفره ی چوپان نشدیم
دست نا اهل نبوسیده و آدم نشدیم
قد کشیدیم ولی سمت زمین خم نشدیم
«رضا آزادیان»
رامبیز رامیار : ۱۹ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۳۳
نمی کشم من از این خلق سفله منت روزی؛؛؛که طعمه ی سر قلاب خویش و ماهی خویشم!،،،
مهدی نصرتی : ۱۹ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۴۱
داد از این بیدادگاه
به هر روزی که دقت میکنی بوی گند اقتدارگرایی میزند بیرون
بابک چترایی : ۲۰ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۳۲
اگر نشانه گرفته تبر صنوبری ام را
و سرو کرده فراموش اگر برادری ام را

هنوز تیغ زبانم قیام سرخ سکوت است
هنوز شعله نسوزانده ریشه ی جری ام را

اگر چه سهم سپیدار سرگران دار است
نکشته وحشت بی سر شدن دلاوری ام را

پرم شکسته و می سوزد آشیانه ام ،اما
به ننگ دانه نبخشیده ام کبوتری ام را

چنان به قلب سیاه زمانه شعله بریزم
که مدعی نشود سایه خاک مادری ام را

من آن درخت صبورم که گرچه در خود اسیرم
به دست چلچله ها داده ام قلندری ام را

سلام بر حسین
وحید نجفی : ۲۲ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۴۶
برای بار آخر مینویسم چون هنوز از تو نا امید نشده ام و این روزنه همیشه محرکی است برای گفتن.حسین جنتی , تو در همین سایت خودت , همان رویه ای که قبلا در فیس بوک داشتی را ادامه میدهی و به صداهای مخالف اجازه انتشار نمی دهی.اگر همه این جملاتی که در بالا سرهم کردی درست باشد , اسماعیل امینی در این زمینه خاص دقیقا مثل خودت است.تو در سایت خودت ریش و قیچی دست خودت است و سانسور چی شده ای , امینی هم در جای دیگری حرفش برو است و مثل تو در اینجا , بعضی صداها را می بندد.رطب خورده منع رطب کی کند
مجیدسبزی : ۲۴ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۱۵
حسین جان.عصراطلاعات است گیریم که طبق گفته این دوستمان شمابااین آقای سرممیزخصومت شخصی دارید.ولی دیگر به راحتی میشودافراد وطرزفکرشان شناخت.چون همانطورکه گفتم عصرارتباطات است وزندگی وکارهای افراد قابل رویت وانتقادشده ونیازی نیست که دراین مواقع جانب یک سو رابگیریم.باکمی تامل ومطالعه وبینش دوروبرمان راخواهیم شناخت.حالایازود یاکمی دیرتر.امیدوارم همیشه سرافرازوپیروزباشی
ارادتمندمجیدسبزی
محمد نظری : ۲۵ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۰۲:۳۸
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس!
پاینده باشی حسین آقای عزیز
سامان رنجبر : ۳۰ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۲۸
با سلام و درود بر جناب جنتی عزیز
شما انسان آزاده و شریفی هستی و امروزه این دو خصوصیت گناه تلقی میشه ( برای عده ای فقط)چون همرنگ جماعتی که میخان نیست...
برات از خدا سلامتی و صبر آرزو میکنم
هوادار کاشانی تو
ارسال دیدگاه